قلب شکسته

تکه های شکسته اش را از زمین بر می چینم


ومی گذارم کنار تا دوباره به هم بچسبانم


اما این قلب شکسته جز برای من و برای


 گریه های شبانه ام به کار چه کسی خواهد آمد ؟


و چه بهتر هم که به کار هیچ کس نیاید


قلبی که به کار تو نیامد


قلبی که عقل را از من ربود


قلبی که دیوار عشق را تا ثریا بالا رفت


و هر از گاهی ترس از سقوط لرزاندش


ترس از شکستن ترس از تکه تکه شدن


ترس از پایمال شدن


امانمی دانم کجا خطایم بود که این گونه شکستم


نمی دانم که چرا سادگیم مرا به اینجا کشاند


همیشه فکر می کردم که ساده بودن بهترین کار است


اما ندانستم که هر جایی نباید سادگی کرد


زمانی باید گرگ بود و زمانی همچون شبان


نمی دانم کجای کار می لنگید ؟


کجا باید گرگ بودم اما نبودم ؟


و کجا باید شبان بودم اما نبودم ؟


هنوز به داشتن یک قلب پاک اما شکسته


که در سینه ام فقط به امید بازگشتت


 می تپد افتخار می کنم


به قول تو :


« دلهای پاک خطا نمی کنند . سادگی می کنند


و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست ! »

 

قرعه شعرم

افتاده است قرعه شعرم به روی مرگ


دیگر پری نترس از این های و هوی مرگ


 با من بیا پری که شبی همسفر شویم


با سرعتی ورای تصور به سوی مرگ


 این زندگی تجلی لجبازی خداست


من حاضرم که شرط کنم با تو روی مرگ


 یک عمر بی تو همنفس مرگ بوده ام


بگذار تا بگویمت از موبه موی مرگ:


 مرداب سوت و کورم و چندی ست در دلم


آرام و گرم مست غنوده ست قوی مرگ


 اشیاءِ خانه قتل مرا نقشه می کِشند


پچ پچ- صدای توطئه و گفتگوی مرگ


 از خانه - دلزده- به دل شهر می زنم


با عابران خسته در جستجوی مرگ


 شهری که از وجب وجب کوچه های آن


هر صبح می وزد به تن خانه بوی مرگ


 هر بار بی تو آینه را آه گفته ام


افتاده «گرم» آینه در رو به روی «مرگ»


 حالا تو نیستی و  بی تو در دلم


چیزی نمانده است به جز آرزوی مرگ

 

پایان عشق

عشقت شبيه حادثه ای بد تمام شد


در یک غروب تلخ و مردد تمام شد

شب پرسه های عاشقی ام صبح روز بعد


باران که روی صورت من زد تمام شد

با آن که خط فاصله هامان زیاد بود


عشق تو با شکنجه ی ممتد تمام شد

صد بار گفته بود دلت دوست دارمت


دیدی چه زود یک ..دو..نود..صد...تمام شد

این ماجرا بدون وداع و بدون حرف


وقتی کسی به جای من آمد ...تمام شد.....

به یادتوام

همانقدر به یاد توام


که به تو فکر میکنم.


انتظار بیشتری که نداری؟


یک مشت خاطراتی پوکیده


   قلب و دلی لهیده


  و روزگاری ژولیده.


همانقدر به تو فکر می کنم


 که مشتاق توام.


انتظار بیشتری که نداری؟

 

مدتهاست نیستم

به خودم مي آيم 


ولی انگار مدتهاست  نیستم.


هر روز روی این نیمکت سرد


منتظر می مانم.


دیگران میایند می گویند


و کمی می خندند.


 گاهی از ذوق  آهسته


کمکی می رقصند.


ولی من تنهایم.


کسی هست بگوید


چه از جان خودم میخواهم؟!


از خودم می پرسم


در خلوت و بی پرده بگو:


 من  کیستم؟


 ولی انگار که نه!


 اصلا دیگر نیستم.