تولد یکسالگی وبلاگ اشک نوشته های مهرزاد

سال گذشته درست همچین روزی بود


که فکر ساختن یه وبلاگ به سرم زد.


وقتی که از همه عالم و آدم متنفر بودم


 وقتی که نامردی ها،


بی وفایی ها و هزار


جور نیرنگ بازی و فریب کاری را در دنیای


 واقعی خودم دیدم، تصمیم گرفتم


 برای رهای از این همه غم و غصه


 وارد دنیای مجازی بشم.


 دنیایی که ابتدا بسیار زیبا ، ساکت


 و مهربان به نظر می رسد.


 ولی اگر ذره ای اشتباه کنیم


 می شود کثافتخانه ای


بدتر از دنیای واقعی.


اولش که می خواستم وبلاگ بنویسم


 دو تا هدف داشتم: هدف اصلیم


این بود که


 می خواستم اون چیزایی رو که


تو فکرم می گذره


و اون تحلیلهای ذهنی رو


 که درباره مسائل مختلف


داشتم رو بنویسم .


هدف دومم از وبلاگ نویسی


ورود به دنیای


 اینترنت و آشنای با


دوستان مجازی و پر کردن


 اوقات و فراغت و فرار از


مشکلات و یکنواختی


بیش از حد زندگی بود.


 وبلاگ چند مدتی هست


که تبدیل به اولین


 اولویت زندگی من شده


و این خیلی بده


باید این اعتیاد رو کمش کنم.


وقتی که یکی از بچه ها


خداحافظی می کنه


 ناراحت می شم


و هر روز از پیدا کردن


دوستای جدید خوشحالتر می شم.


توی این مدت با دوستان


زیادی بطور مجازی


 آشنا شدم و با دوستان


مختلفی هم


 بنا به دلایلی قطع رابطه کردم .


دوستان زیادی پیدا کردم


که از حضورشون


 در دنیای نت لذت میبرم


دوستان ناشناسی


هم بودن که بنا به دلایل


نامعلومی منو اذیت


 کردن و بدترین ناسزاهاروگفتن


 که اگه تعریف و ریا نباشه با زبانی


 برخوردکردم که نه تنها رنجیده نشن


 بلکه از کرده خودشون


پشیمون بشن


 و بدونن کارشون اشتباه بوده


 و عذرخواهی کردن.


وبلاگ من برام مثل یک دفتر


 یادداشت شخصی میمونه


دلم میخواد که این دفترچه یادداشت


 گم بشه و دست به دست خیلی ها


بچرخه و خیلی ها بخوننش


شاید با نوشته های من حال خوشی


 نصیبشون بشه یا اصلا تو حال خوش


 و ناخوش من شریک بشن


آره واقعا می خوام دفترچه یادداشتم


رو گم کنم ،اینجا !


با تولد  یکسالگی این وبلاگ


من دفترچه یادداشتم را پیش شما


 گم کردم


شماهایی که نمی شناسمتون


شماهایی که در در عین دوری


شاید نزدیکترین به من هم باشین .


شاید یه سال دیگه تو همچین روزی


من و وبلاگم و دوستایی که بعد ها


 پیدا میکنیم تولد دوسالگیش رو


جشن بگیریم وشاید هم چندسالگیشو.


دلم می خواد شمایی که


الان این نوشته


 رو خوندی یکی از


همون دوستانم باشی .


سعی می کنم


زیاد به اینجا سر بزنم


 پس منتظرم باشید!


کلام آخر این که


وبلاگ من امروز یکساله  شد.


برای درست کردن


این وبلاگ تردید داشتم


 و هنوزم نمیدونم


تا آخر مسیر هستم یا نه.


هرچندکه معلوم نیست


آخر مسیر کجا باشه.


اما مهم اینه که اینجا میتونم


دل تنگی هامو بیرون بریزم.


================

پ ن۱ :چه فرقی میکند مهره ی سیاه باشم یا سفید


        چشمانت با اولین حرکت ماتم میکند.

 

پ ن ۲:انها که باید دستم را بفشارند


سیلی می زنند.

 

پ ن ۳:روی چرخ و فلک آغاز می شویم

 

سربه زیری سرسره ها


را که انکار کردیم

 

به تاب بازی می برندمان

 

چهار پایه را بردار رفیق

 

خودم بلدم تاب خوردن را

 

پ ن ۴:کسانی هستن که می یان


تو وبم


 و منو اذیت میکنن


و بدترین توهین ها رو میکنن


 و قصد تخریبم رو دارن


پیشاپیش از همتون


عذر خواهی میکنم


شاید تولد وبم


با مرگش یکی بشه همین


تولد

 

خب خيلی سخته که


آدم روز تولدش باشه


 و دلش به قدر آسمون تنگ


به اندازه يک دنيا


فرياد داشته باشه


به اندازه تمام ابرهای زمستونی


 که پر از برف هستن


تو سينه اش


حرف نگفته داشته باشه


به قدر کل نفسهايی که ميکشه


 بغض داشته باشه


خيلی سخته احساس تنهايی


 ميون اين همه دوست


خيلی درد داره وقتی نتونی


 بغضتو هر جا که


خواستی بترکونی


خيلی زجرآوره وقتی


نگاه سوال برانگيز همه


رو صورتت سنگينی می کنه


درد هميشه با ماست


بودن دوستان کمترش ميکنه


ممنون از حضورتون


چندين سال پيش


يه روزی مثل امروز


پا گذاشتم به اين جهان


هدف عشق بود و هست


پس تا عشق باقيست ....بايد بود

 

تقویم عمر

 

يك برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت..و سکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم ..فقط میدوم

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهر تو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی

فقط صدایی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست؟؟؟

و رفتی و خورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم

==================

پ ن :روزها از پي هم مي‌آيند

و مي‌روند و من بي آنكه نشانه‌اي از

تغيير در وجودم حس كنم

برگ‌هاي تقويم عمرم را به دست

باد زمان مي‌سپارم.

تقويم عمر هر كسي برگي پاياني دارد

و بعد از آن تقويم عمر انسان

براي هميشه بسته مي‌شود.

و من دل بدين اميد خوش دارم كه شايد

روزي قبل ازاينكه آخرين برگ تقويم

عمرم ورق بخورد بتوانم حال دروني خويش

را دگرگون ساخته و از اين منجلاب

روزمرگي نجات پيدا كنم

و به جاده بي انتهاي نور قدم بگذارم

پيش از آنكه خيلي دير شده باشد...