به خودم مي آيم 


ولی انگار مدتهاست  نیستم.


هر روز روی این نیمکت سرد


منتظر می مانم.


دیگران میایند می گویند


و کمی می خندند.


 گاهی از ذوق  آهسته


کمکی می رقصند.


ولی من تنهایم.


کسی هست بگوید


چه از جان خودم میخواهم؟!


از خودم می پرسم


در خلوت و بی پرده بگو:


 من  کیستم؟


 ولی انگار که نه!


 اصلا دیگر نیستم.