مدتهاست نیستم
به خودم مي آيم
ولی انگار مدتهاست نیستم.
هر روز روی این نیمکت سرد
منتظر می مانم.
دیگران میایند می گویند
و کمی می خندند.
گاهی از ذوق آهسته
کمکی می رقصند.
ولی من تنهایم.
کسی هست بگوید
چه از جان خودم میخواهم؟!
از خودم می پرسم
در خلوت و بی پرده بگو:
من کیستم؟
ولی انگار که نه!
اصلا دیگر نیستم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 17:6 توسط مهرزاد
|