يك برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت..و سکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم ..فقط میدوم

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهر تو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی

فقط صدایی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست؟؟؟

و رفتی و خورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم

==================

پ ن :روزها از پي هم مي‌آيند

و مي‌روند و من بي آنكه نشانه‌اي از

تغيير در وجودم حس كنم

برگ‌هاي تقويم عمرم را به دست

باد زمان مي‌سپارم.

تقويم عمر هر كسي برگي پاياني دارد

و بعد از آن تقويم عمر انسان

براي هميشه بسته مي‌شود.

و من دل بدين اميد خوش دارم كه شايد

روزي قبل ازاينكه آخرين برگ تقويم

عمرم ورق بخورد بتوانم حال دروني خويش

را دگرگون ساخته و از اين منجلاب

روزمرگي نجات پيدا كنم

و به جاده بي انتهاي نور قدم بگذارم

پيش از آنكه خيلي دير شده باشد...