روزگاری در کنج خانه عاشق بودم


کودکی عاشقم بود و مرا دردی نبود


 سالیان بعد در کنج زباله گریه کردم


 که چرا کودک دیگر عاشقم نیست


زندگی یعنی کنج نشینی


حتی من عروسک نیز


 فریب چشمان آن کودک به ظاهر


معصومی را  خوردم که شبها


مرا در کنارش می خواباند


 و دوسم داشت و دست نوازش


بر سرم می کشید...


پ ن:شاید مسخره باشه واستون


 ولی من عروسک و اشياء تزئيني


رو خیلی دوست دارم