دنیا نمی ترسد از اینکه مترسکش ،


عاشق کلاغ بشود


 و مزرعه را به باد بدهد.


 نمی ترسد از اینکه


نرگس های کوهی، دل ببندند


 به مرد گلفروش


 و دشت هایش عریان بشود.


دنیا نمی ترسد از مهر بی امان


باران به خانه ای


که عاقبت سیل می بردش..


حتی نمیترسد که دل  زمینش


برای یک شهر بلرزد


و هر چیزی را درقلبش فرو ببرد.


اما آدم می ترسد.


می ترسد که دل بدهد


و خالی بماند دستش .


می ترسد که زندگی اش


لای بقچه ی دلش


 جا مانده باشد. 


آدم می ترسد که


عشق مثل یک اسکناس کهنه


گوشه نداشته باشد


 یا چند مغازه آنطرفتر ،


بشود ارزانتر خریدش


 و گرانتر فروخت.


آدم می ترسد و قلبش


مثل قلب یک خرگوش کوچک


فرارکرده  همیشه می لرزد .


 خرگوشی که دل خوش نکرده


به هویج کوچک


نارنجی نزدیک .


و یادش رفته است که


مرگ همیشه پشت بیشه هاست.


و وقتی می رسد


که تمام دنیا عاشقی کرده جز آدم.


چون آدم می ترسد.


و نمی داند که


باید مزرعه و جنگل و خانه


و شهر را به باد داد


 و یک گردنبند بدلی لاجوردی خرید


با یک نخ بلند که آخرین


آویزه های سنگی اش


درست روی قلبت جا خوش می کند .


افسوس که آدم می ترسد.


و اگر نترسد و دل ببازد


 بال در می آورد .


یکی از این پرنده ها


روزهاست پشت پنجره من


 لانه کرده است .. .